مؤلف مجهول

254

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

[ باب بيست و دوم در ذكر احوال شيخ كبير حضرت شيخ يسير قدس الله روحه ] باب بيست و دوم در ذكر احوال شيخ كبير ، و بندهء خاص ملك قدير ، و به ديدهء باطن بصير ، و به درماندگان طريقت نصير ، و مونس هر بيچاره و فقير ، و آسان‌كنندهء كل عسير ، و به افتادگان « 1 » روزگار دستگير ، و مدبر امير و وزير ، و پير روشن ضمير ، شيخ زمان و قطب عصر و يگانهء دهر ، حضرت شيخ يسير قدس الله روحه العزيز ، كه « 2 » مولد او اسطنبول بود و از اعيان آن ديار بود . و پدر او خواجه مرتضى نام داشت ، و منصب قضاى اسطنبول در وى بود . و در منصب قضاى بسى استحكام داشت و به صفت عدل موصوف بود . روزى در منصب « 3 » قضا نشسته بود و خواجه‌زادهء يسير حاضر بود كه برادر قاضى مرتضى به يكى به دعوى آمد ، و قاضى ندانست كه به دعوى آمده است به رسم و عادت سابق از جاى خود برخاست و تعظيم كرد ، و جاى نشست نمود ، آخر معلوم كرد كه به دعوى آمده بوده است . به خصم او « 4 » در مقام عذرخواهى شد و گفت : اى مسلمان ! معذور دار كه من ندانستم كه به تو دعوى داشته است ، اگر مىدانستم هرگز اين فعل از من به وقوع نمىآمد . از سر جهل اين خطا از من واقع شد ، كه حق برادرى در ميان آمد ، لا بد تعظيمش كردم . ازين‌جهت به خاطر تو چه چيزها خطور كرده باشد « 5 » ، زينهار چيزى به خاطر خود « 6 » ميار ! و بدانكه آنچه تعلق به قضاء دارد كما هو حقه به جاى خواهم آورد ، و قطع خواهم كرد . چون در مقام خصومت آمدند و قضاى قاضى كما هو اللائق بحالهما واقع شد ، بعده باز « 7 » در مقام عذرخواهى شد كه ندانستم معذور بايد داشت . پسرش خواجه يسير آخر بىطاقت شد و گفت : اى پدر ! اين نوع عذر را عذر بدتر از گناه مىگويند . اين چه معنى دارد كه گويى من ندانستم ؟ چون نمىدانى ، كه يكى به يكى كه به محكمه مىآيد ، غير آنكه او را قضيهء شرعيه است ديگر چه امكان دارد ؟ اگر برادر به ديدن برادر آيد ، بايد كه « 8 » به خانه آيد نه به دارالقضا ، و ديگر تنها بيايد به لطف ، نه به « 9 » ديگرى به غضب . اى پدر از همين جهت دور نيست كه حق سبحانه و تعالى به بلايى مبتلا سازد . اين بگفت و بيرون آمد . دير نكشيد كه قاضى را يك پاى شل شد و يك چشم اعور . پسرش يسير چون اين حادثه مشاهده كرد و معاينه ديد كه از براى اندك خطا به اين بلاى عظيم مبتلا شد ، به خود گفت : اى يسير ! ديدى كه حال پدرت چه شد ؟ اگر اين منصب بعد از وفات پدر به تو ماند ، حال تو نيز همين

--> ( 1 ) - ب و به درماندگان ( 2 ) - ب : - كه ( 3 ) - ب : مسند ( 4 ) - ب : - او ( 5 ) - ب : چيزها رسيده باشد ( 6 ) - ب : - به خاطر خود ( 7 ) - ب : - باز ( 8 ) - ب ، ت : بيايد كه ( 9 ) - ب : بر